تبليغاتX
ققنوس

ققنوس

دل بیقرارم...چشم انتظارم

درد علی را احساس نمی کنیم ...........................

چه رنجي بزرگ تر از اينکه ملتي عاشق علي باشد و عاقبت يزيد را داشته باشد؟ و چه رنجي بالاتر از اينکه کساني که مي بينيم در چه سطحي از معنويت، از آگاهي، از منطق و از انصاف هستند بايد از علي و از مکتب علي سخن بگويند و مردم را با مکتب علي آشنا کنند؟ و چه رنجي بالاتر از اينکه در اين دنيا يک ملتي، يک گروهي هست که مارک علي بر پيشاني سرنوشتش خورده و از فقر، از خواب، از تخدير، از تفرقه و از کوتاه انديشي، و از بدبيني، ضعف و ذلت رنج ببرد؟ و چه رنجي بالاتر از اينکه الان مي بينيم نسل قديم ما که به علي و به مذهب علي وفادار مانده، قدرت زايندگي خودش و حرکت خودش را از دست داده، به جمود و توقف دچار شده و نسل آينده را نمي تواند به تاريخ و فرهنگ و مذهب علي پيوند دهد و آنچه را که شهداي بزرگ شيعه و علماي بزرگ شيعه و بزرگان و فداکاران و مردم عاشق شيعه به اين نسل سپرده اند نمي توانند به نسل بعد از خود انتقال دهند.


“ مسئولیت شیعه بودن “، غیر از آن که یک بحث علمی و فلسفی و اعتقادی بسیار عمیق است، در قلمرو و تحقیق محقق و متفکر و آشنا با مسائل علمی، خود بخود، بحثی عمومی نیز هست، که هرکه به مکتبی - یا مذهبی - معتقد می شود، مسئولیت هایی را متوجه خویش می کند و “ شیعه بودن “ نیز از این قاعده مستثنی نیست.
هرکس - در هر سطحی از تفکر علمی - با اعتقاد به هر مکتب و مذهبی، باید خویشتن را در برابر این پرسش بیابد که: “ اعتقادم، چه مسئولیت هایی را متوجهم می کند؟ “ بخصوص وقتی که مسأله “ شیعه بودن “ است و مسئولیت بسیارجدی تر و سنگین تر. چرا که یکی از خصوصیات مذهب تشیع - نسبت به سایر مذاهب برادر در اسلام - تعریف ایمان است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 15:28  توسط داود مومیوند  | 

آقا به دادم میرسی؟

زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی؟
بی پناهم، خسته ام، تنها؛ به دادم می رسی؟
گرچه آهو نیستم، اما پر از دلتنگیم
ضامن چشمان آهوها، به دادم می رسی؟
از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند
گنبد و گلدسته هایت را، به دادم می رسی؟
ماهی افتاده بر آبم، لبالب تشنگی
پهنه ی آبی ترین دریا، به دادم می رسی؟
ماه نورانی شبهای سیاه عمر من
ماه من، ای ماه من، آیا به دادم می رسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرا، به دادم می رسی؟
بازهم مشهد، مسافرها، هیاهوی حرم
یک نفر فریاد زد: آقا به دادم می رسی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 15:59  توسط داود مومیوند  | 

فاطمیه در راه است

الا ای چاه، یارم را گرفتند
گلم,عمرم,بهارم,را گرفتند
میان کوچه ها با ضرب سیلی
همه دارو ندارم را گرفتند

***

برد در شب تا نبیند بی نقاب
ماه نورانی تر از خود، آفتاب
برد در شب پیکری همرنگ شب
بعد از آن شب، نام شب، شد ننگ شب

***

آب! بسوزد دلت/ خاک! شود خاک عزا بر سرت/باد! پریشان شوی/ چشم! الهی که بباری فقط/ پیش نگاه شما… مادر خورشید سوخت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 17:42  توسط داود مومیوند  | 

امده ام...

  آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

لشگر شیطان به کمین من است

بی کسم ای شاه پناهم بده..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 17:11  توسط داود مومیوند  | 

من غلام قمرم, غير قمر هيچ مگوي

پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي

سخن رنج مگوي, جز سخن گنج مگوي

و از اين بي خبري رنج مبر , هيچ مگوي

دوش ديوانه شدم , عشق مرا ديد و بگفت

آمدم , نعره مزن , جامه مدر , هيج مگوي

گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم

گفت آن چيز دگر نيست , دگر هيچ مگوي

من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلي , جز تو به سر هيچ مگوي

گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است

گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگوي

گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد

گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگوي

اي نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال

خيز از آن خانه برون رخت ببند

من غلام قمرم, غير قمر هيچ مگوي

پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 16:50  توسط داود مومیوند  | 

ارباب دل

 

 

د ر آن نفس که  بمیرم  در  آرزوی  تو  باشم

به آن امید دهم جان که خاک کوی تو باشم


شرمنده ایم ز دوست که دل نیست قابلش

باید برای  هدیه  سری  دست  و  پا   کنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 13:56  توسط داود مومیوند  | 

غریبترین

آمده چله نشین غم یار
قد کمان از بهر دیدار نگار
خاطراتی را به دوش جان کشد
نیمه جان تا محضر جانان کشد
سر فرزانه قدمها می زند
روی خاک عشق تا پا می زند
بوی دلبر بر مشامش می رسد
آه هنگام سلامش می رسد
السلام ای نعش پنهان زیر خاک
السلام ای جسم های چاک چاک
السلام ای کشته دریای اشک
السلام ای پرچم سقا و مشک
السلام ای قبرهای بی نشان
ای زیارتگاه مام قد کمان
السلام ای سینه های سوخته
آمدم با سینه ای افروخته
آمدم من ای برادر زینبم
زائری غم دیده و جان بر لبم
آمدم با کاروان ارغوان
سرفراز اما حزین و قد کمان
آمدم من نیمه جان و دل غمین
تا مگر که جان دهم در اربعین
زیر لب من می کنم این زمزمه
من فدایت ای عزیز فاطمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 16:10  توسط داود مومیوند  | 

کوفیان

از دوری تو غمین و نالان هستیم

وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم

اصلیت ما را تو اگر می پرسی

از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!

 

------------------------------

ما لشگری از سلاح روسی داریم

در دوز و کلک رگ ونوسی داریم

هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم

این هفته فقط نیا عروسی داریم

 

------------------------------

 از جور زمانه ما شکایت داریم

اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم

ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبودنت که عادت داریم...

 

------------------------------

ما قیمت روز ارز را می دانیم

معیار بهای بورس در تهرانیم

فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است

هر روز دعای عهد را می خوانیم

 

------------------------------

صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...

ار آنچه که ما دوست نداریم نگو!

---------------------------------

یاران وفاداربه ظاهر داری
گریه کن حرفه ای وماهر داری
دلخوش به دعای عهداین قوم نباش
توقصه ی کوفه رابه خاطر داری؟
اللهم عجل لولیک الفرج

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 16:46  توسط داود مومیوند  | 

محرم آمده ای باده نوشان

پرسيدم از هلال چرا قامتت خم است           آهي كشيد و گفت كه ماه محرم است

گفتم كه چيست ماه محرم به ناله گفت             مــاه عــــزاي سيــد اولاد آدم است

 

 

باز بوی محرم می آید.احساس می کنی؟ آسمان هم ناله می کند. صدایش را می شنوی؟ گوش کن... شنیدی؟ بغضی دارد که باز نمی شود آن مگر بدست یگانه منجی عالم.

آسمان و زمین را غمی فرا گرفته که آدمی را خواه ناخواه به یاد آنروز می اندازد. آنروز که او مشتش را از خون گلوی خردسالش پر میکرد و به آسمان می پاشید. روزی که دخترکش برای آخرین بار از او درخواست نوازش کرد.  آنروز که وقتی بر بالین برادر بی دستش حاضر گشت ، اندوهی بر پیشانی اش نشست که هیچگاه زایل نشد ... آدمی را به یاد روز عاشورا می اندازد.

عاشورا در راه است.

            محرم آمده است.

این کیست که مردمان خاک مزارش را طوطیای چشم می کنند و مریضانشان مایه ی شفا ؟ این کیست که مدفنش آرزوی هر آرزومندیست ؟ این کیست که نامش دلها را به ودیعت گرفته است ؟  این کیست که از برایش تمام جهان ماده می گریند ؟ انسان و حیوان و چوب و سنگ ...

 

 

آاااای مردم .... بوی محرم می آید .... آماده اید؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:43  توسط داود مومیوند  |